|
نشانه درباره وبلاگ بنام آفریننده اندیشه ها توانا بود هر که دانا بود زدانش دل پیر برنا بود دوستان عزیز سلام! امیدوارم اندیشه سبزتان همیشه سبز باشد و رازیانه افکار تان همیشه مروارید وار در حال رستن و تکامل، قدم تان را به این وبلاگ گرامی میدارم. سعی من در صفحات مجازی جادوی" وبلاگ نویسی" هم سرگرمی و هم مطالبی که باهدف ارایه اطلاعات مفید ( تا جای که توان داشته باشم) در زمینه های مختلف ( اجتماعی، تاریخی، دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) می باشد که در تدوام این کار به دیدگاه های عالمانه و منصفانه شما نیاز دارم تا با لطف خود اشتباهات من را تذکرداده و از نقطه نظرات مفید شما در بهینه سازی کیفیت و کمیت مطالب استفاده خواهم کرد. آخرین مطالب نويسندگان یک شنبه 31 ارديبهشت 1391, :: 21:27 :: نويسنده : مصطفی احمدی
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته جمعه 29 ارديبهشت 1391, :: 23:32 :: نويسنده : مصطفی احمدی
آدم سكوت اختيار كنه... بغض گلوش رو فشار بده..... دق بكنه...... گريه بكنه.... مست بشه..... سيگار بكشه..... ولي با آدم بي ارزش درد دل نكنه!! دو شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 23:58 :: نويسنده : مصطفی احمدی
كاش انسان مانند شمع يك روز به معناي واقعي زندگي ميكرد....... اما كنار پروانه خودش.... جمعه 22 ارديبهشت 1391, :: 22:56 :: نويسنده : مصطفی احمدی
سلام بر شب و روز ميلاد تو و تبريك و تهنيت به آخرين مرد بت شكن از اولاد تو ميلاد حضرت زهرا(س) و همچنين روز مادر و زن را به همه مسلمانان جهان تبريك عرض ميكنم.
شنبه 16 ارديبهشت 1391, :: 20:57 :: نويسنده : مصطفی احمدی
خشكي؟ خشكي كشتي كه براي من خيلي بزرگه... مثل يه پلي كه خيلي طولانيه..... يا مثل يه آهنگي كه خيلي وقته نميدونم چجوري بايد بسازمش... تا حالا نتونستم به اين كشتي برسم..... ولي هنوز اميدوارم به اين كشتي برسم... و مطمئنم روزي به اين كشتي خواهم رسيد... و اون موقع است كه قطعاً به آرامش خواهم رسيد... و وقتي به اين كشتي رسيدم هرگز پياده نخواهم شد... چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391, :: 18:59 :: نويسنده : مصطفی احمدی
بعضي ها دم از فراموشي و فراموش كردن ميزنند ولي اين رو بايد بدونند:
دست عشق از دامن دل دور باد... مي توان آيا به دل دستور داد؟ مي توان آيا به دريا حكم كرد... كه دلت را يادي از ساحل مباد؟ موج را مي توان آيا فرمود: ايست؟ باد را فرمود: بايد ايستاد....... آنكه دستور زبان عشق را بي گذاره در نهاد ما نهاد خوب ميدانست تيغ تيز را در كف مستي نمي بايد نهاد... دو شنبه 11 ارديبهشت 1391, :: 1:33 :: نويسنده : مصطفی احمدی
واي از دنيا كه يار از يار مي ترسد غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد عاشق از آوازه دلدار مي ترسد اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد....
گريه كردم ناله كردم حلقه بر هر در زدم سنگ سنگ كلبه ويرانه را بر سر زدم....
جام ها ديگر نوشي ندارد، عشق آغوشي ندارد بر من و بر ناله هايم هيچ كس گوشي ندارد.......
چهار شنبه 5 ارديبهشت 1391, :: 21:48 :: نويسنده : مصطفی احمدی
حضرت علي (ع): "فاطمه سلام الله عليها همواره مظلوم، و از حق و ميراث خود محروم بود." آمالي طوسي ص155 یک شنبه 3 ارديبهشت 1391, :: 22:21 :: نويسنده : مصطفی احمدی
من از تاريكي شبهاي فردا سوز ميترسم... از اين تنهايي تكراري هر روز ميترسم... من از شب سايه هاي پشت هر ديوار ميترسم... از اين تخريب و فرسايش، از اين آوار ميترسم... بدون اون نميميرم فقط با مرگ درگيرم.. نميتونم، نميميرم ، فقط يا مرگ درگيرم.. نميمونم، ميدونم از اين تكرار دلگيرم... پنج شنبه 29 فروردين 1391, :: 14:13 :: نويسنده : مصطفی احمدی
ميدونيد چيه؟؟؟؟؟ غريبي من از زندگي در اين نيست كه تو غربت زندگي ميكنم.... از تنهايي هم نيست... شايد از بي كسي هم نيست... در واقع غريبي من از اينه كه از نزديك ترينهايم دورم.... و به دورترينهايم نزديكم... یک شنبه 27 فروردين 1391, :: 20:41 :: نويسنده : مصطفی احمدی
نمیدونم چرا بعضی وقتها ناهارم رو دیر میخورم یا اصلاً نمیخورم... بدتر از اون که شامم رو نصف شب میخورم.... صبحانه که اصلاً دیگه نمیتونم بخورم... به آهنگ های تکراری گوش میدم... بدتر از همه جدیداً سر کلاس اصلاً حواسم به درسهام نیست... هر چقدر که سعی میکنم نمیتونم تمرکز کنم.... روی اکثر کارهام دیگه تمرکز ندارم... میترسم از همین هفته که امتحانات میانترمم یکی پس از دیگری نزدیک میشه بزنم خرابشون بکنم... احساس میکنم دیگه لباسهام بهم نمیاد... کم کم از همه چی داره بدم میاد یک کلام: خستم ولی نمیدونم چکار کنم، چه جوری خودم رو ریستارت کنم چون بدجوری هنگ کردم.. بدجوری احساس تنهایی میکنم... خیلی سخته ادم همچین وضعی داشته باشه... تا حالا تو همچین وضعی گیر افتاده بودی؟؟ راه حل شما چیه؟؟؟ دو شنبه 21 فروردين 1391, :: 10:13 :: نويسنده : مصطفی احمدی
به نظر من سخت ترین دو راهی.... دو راهی بین فراموش کردن و انتظار کشیدنه.... گاهی کامل فراموش میکنی...... و بعد میبینی که باید منتظر میماندی.....! و گاهی آنقدر منتظر میمانی..... که میفهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی...... نظر شما چیه؟؟؟ سه شنبه 15 فروردين 1391, :: 21:53 :: نويسنده : مصطفی احمدی
ای داد از این دنیا و مردم این زمونه: چون تو این دنیا و این زمونه: باید خیانت کنی!....... تا دیوانه ات باشن!.... باید دروغ بگی!!....... تا همیشه تو فکرت باشن!!... باید هی رنگ عوض کنی!!!......... تا همیشه دوستت داشته باشن!!!..... اگه ساده ای!! اگه باوفایی!! اگه یک رنگی!! مطمئن باش اکثر اوقات تنهایی!!!!!!..... پنج شنبه 10 فروردين 1391, :: 19:55 :: نويسنده : مصطفی احمدی
شقایق باشد یا نباشد باید زندگی کرد. چون زندگی ارزش است. هرچند که چگونگی آن درخور اهمیت است، اما شرط برای زنده بودن نیست. چون نمی توان زندگی را فنا کرد. کسی که زندگی را فنا می کند، زنده نیست. و کسی که مرگ را دعا می کند یابنده نیست. پس ناگزیزیم که زنده بمانیم چون کسی منتظر ماست، شاید مادر یا شاید پدر یا شاید برادر و خواهر و یا شاید همسر و یا شاید شقایق و عشق و بهار!!!
پیوندهای روزانه پيوندها |
|||
|
|